خاطرات جاوید ( یادی از جاوید جنتی )
آبان امسال که بیاید ده سال می شود که دوست مهربانم جاوید جنتی رو به دیار دیگر نهاده است.
حوالی سال ۸۹ بود که با محمد علی صرامی آشنا شدم که در فرهنگسرای استاد همایی ( محله هفتون اصفهان) کار می کرد. محسن شوشتریان که هنرمند سینما بود و در کار ساختن فیلم مستند و یا نورپردازی تئاتر بود از دوستان صرامی بود. و از طریق شوشتریان با او و سپس جاوید آشنا شدم. آنها از دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شده بودند. این دانشجویان در دانشگاه جمعی روشنفکر بودند که محور آنان دکتر کورش خسروی بود. بچه های روشنفکر و اهل مطالعه.
رفاقت ما با جاوید بسیار دوستانه و صمیمی بود. بعد که دکتر صرامی معاون موزه هنرهای زیبا بود پروژه ای را پیش گرفت که من هم سهم کوچکی در آن داشتم. طرح عکس برداری از خانه های تاریخی اصفهان که بعدا نمایشگاهی از آن عکس ها برگزار شد. دکتر صرامی ، من ، جاوید ، خانم سعیده سیاحان ، آقای محسن بلوری و یک نفر دیگر به خانه های قدیمی سر می زدیم و آقا محسن عکس می گرفت. در این خانه گردی ها و محله گردی ها بود که بیشتر با جاوید آشنا شدم. آن روزها در کتابخانه دبیرستان شاهد شیخ بهایی کتابدار بودم و جاوید گاهی سر می زد. یک ساعتی با هم صحبت می کردیم. کتابی امانت می گرفت و می رفت. از جمله کتاب هره های ماندگار بود که مصاحبه با چهره های برجسته معاصر که در کیهان فرهنگی چاپ شده بود و دیگر کتاب هزار و یک نکته نوشته آیت الله حسن زاده آملی.
سربازی که رفت کمتر او را می دیدم . سربازی اش که تمام شد چندین ماه دنبال کار می رفت. ولی خیلی مناعت طبع داشت و نمی خواست به دوستان صمیمی اش رو بیندازد که برایش کار پیدا کنند.
دو بار مفصل و حدود چهار پنج ساعت با او در کنار زاینده رود و چهارباغ و میدان نقش جهان قدم زدیم. یک با مرا به چاپخانه سنتی طبقه فوقانی بازار قیصریه برد. او بر خلاف من دست و دلباز و با سخاوت و رفیق دوست بود.و یک بار هم یک خودنویس به من هدیه کرد که هنوز همراه من است .
در این هم قدمی ها از کار در یک انبار کارخانه و مشکلات آن حرف زد و اینکه عاشق مطالعه است و روحش با محیط خشک اداری سازگار نیست.
جاوید یک کلاس یوگا هم داشت و در کوله بار یا کیفش همیشه کتابی درباره یوگا یا بودیسم و ذن و عرفان شرقی وجود داشت. یک بار هم کتاب شینتو را در دست او دیدم و گرفتم که بخوانم که مدت کمی بعد او فوت شد و کتاب دستم ماند.
آن یک سال آخر او توانسته بود مجوز بیمه پارسیان را بگیرد و شعبه ای در خیابان مولوی راه بیندازد. او را کمتر می دیدم و او گله داشت که مشتری کم است و اوضاع خوب نیست. بار آخر که پیش من در کتابخانه آمد از وضعیت بیمه عمر پرسیدم و او جدولی از سرمایه گذاری در بیمه عمر را نشان من داد و گفت اگر خدای نکرده فوت شدید و فلان مقدار سابقه و فلان مبلغ پرداخت را داشته باشید فلان مبلغ را به شما می دهم. توی دلم گفتم" من وقتی مردم به چه دردم می خورد. بازماندگان هم خدایشان بزرگ است !" او اینها را می گفت و نمی دانست که چند ماه بعد خودش فوت می شود.
یک سال گذشت و من دیگر او را ندیدم و از مهر ۹۲ به کتابخانه دبیرستان اژه ای در پل فلزی منتقل شدم . اواخر آبان ماه و صبح شنبه بود که دکتر صرامی پیامی فرستاد و فهمیدم که جاوید از میان ما رفته است.
دکتر صرامی می گفت به تو پیشنهاد کردم که یک پراید بخرد و او پشت گوش می انداخت ولی بالاخره خرید. در نیمه شب جمعه وقتی سوار بر پراید از پل سه راه ملک شهر به طرف ملک شهر می رفت پراید از مسیر منحرف و به یک کامیون که در کنار خیابان پارک شده بود برخود می کند و جاوید همانجا کشته می شود.
مراسم یادبود او در مسجدی در خیابان اصلی ملک شهر برگزار شد . آنجا هنگامه ای بود . انبوهی تاج گل و پیام تسلیت و صدای گریه خانواده و دوستانش. بعد بر سر مزارش در قطعه ۲۵ باغ رضوان رفتیم . هوا سرد بود . خانواده و فامیل جاوید یک ساعتی ماندند و رفتند. هوا کاملاً تاریک شده بود. دوستان جاوید از ماشین آهنگ هایی که از محسن چاووشی و محمد علیزاده را که جاوید خیلی دوست داشت پخش کردند و آنجا به شدت گریه می کردند . حس و حال عجیبی بود.
*
حالا ده سال از آن روزها می گذرد اما لبخند زیبا و صدای دلنشین جاوید هنوز در ذهن و جانم زنده است . چهره نازنین او هنوز جلوی دیدگانم است و هنوز داغش تازه است.
*
#جاوید_جنتی
#غلامرضا_نصراللهی
#غلامرضا_نصراللهی_خاطرات

